X
تبلیغات
رایتل
























کاشانه عشق ما

شهره هستم سال 90 با همسر عزیزم زندگیمونو شروع کردیم و این روزها منتظر کوچولومون هستیم که تو راهه. همین بهانه نوشتن خاطراتم شده-------------- دختر نازنینمون مرداد 92 بدنیا اومد و کاشانه مون سه نفره شد اما عشقش چند برابر

(این پست مربوط به 27خرداد هست که با تاخیر آپ شده)

از دیروز وارد هفته 35 شدم!! یعنی چی؟ نمی فهمم! اصلا انگار بی حس شدم هیچی متوجه نمی شم.مثه اینکه رفتم تو کما. نه استرسی نه شوقی نه انتظاری. فقط یکم نگرانی دارم از اینکه قبل از اینکه کاملا آماده بشم زایمان برسه.

خودم نمیدونم چم شده. من همون شهره ام آیا؟ با همون اشتیاق برای فرزند. با همون عشقی که از سالها پیش بهش داشتم. همیشه خودمو یه مادر دلسوز و فداکار و مهربون و عاشق بچه هام میدیدم اما الان انگار همه اون حس ها مرده ن. یعنی کی دوباره برمیگرده اون حس های ناب. اون حس شکفته شدن میوه دادن بالا گرفتن برگ و بر دادن.... روزهای آخر؟ لحظه تولد؟ روزهای بعدش؟؟ نمیتونم هم وانمود کنم . خودمو که نمیتونم گول بزنم

تا همین چند ماه پیش برای هر اتفاقی تو زندگیم هر چند کوچیک چه تصوراتی و چه برنامه هایی داشتم و سعی میکردم هیجاناتمو کنترل کنم. اما الان انگار همه چی خود بخود کنترل شده هست. اصلا انگار دست من نیست.

انگار اصلا از خودم انتظار نداشتم ماه هشتمو تموم کنم و وارد ماه آخر بشم. توی عکس ها که خودمو میبینم انگار جا میخورم. من همونم؟ کی اینجوری شدم. حس میکنم از خواب بیدار شدم یه دفعه خودمو توی این وضعیت میبینم. توی شوکم انگار...البته از لحاظ ظاهری هم هنوز به 8 ماهه ها نمیخورم. فقط گرفتگی های موقع خوابم زیاد شده و اذیتم میکنه. کی از توی این شوک در میام؟؟ اصلا هیچ شوقی برای جمع کردن وسایل و آماده کردن ساک بیمارستان ندارم. فقط احساس میکنم به اجبار باید آماده بذارم شاید لازم بشه. چند روزه که میخوام برم سونو انجام بدم توی یه مرکز که دکتر معرفی کرده اما خیلی شلوغه ونوبت دهیش مشکله دوبار تا حالا رفتیم و موفق نشدیم. شاید سونو حسمو برگردونه...

بیشترین دغدغه م بخشی از کارهای خونه هست که برنامه دارم تموم کنم توی همین چند روز تا آخر هفته. و یه نگرانی هم برای سختی زایمان. اما ترس نه. خودم دوست دارم طبیعی باشه و خودمو اماده کردم تا حدودی. بقیه رو هم به خدا سپردم.ولی یه جورایی توی این مسئله هم انگار بی خیال و بی توجه م . نمی دونم آیا طبیعیه؟؟ تنها علتی که میبینم تنهایی هست. این روزها همه ش توی خونه تنهام و مجید هم سر کار. خونه هم که میاد خسته هست و بی حوصله و بیشتر وقتش پای تلوزیون هست. انگار این حس من به اونم سرایت کرده. فقط هر روز براش رشد بچه تازگی داره و هر روز احساس میکنه بزرکتر شده و دیگه از این بیشتر جا نداره! ولی فکر میکنم اونم یه ترس هایی داره و اصلا نمیخواد بهشون اهمیت بده و به من بگه تا استرس نداشته باشم.اما کلن ارتباطمون کم شده. یعنی همه ش به همین علته. یا سیر طبیعی روحیاته؟ فقط از خدا میخوام سالم بمونیم. میخام با همون شور اشتیاق قبلم دخترمو بزرگ کنم . خدایا کمکمون کن. خودت حافظ مایی

نوشته شده در سه‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1392ساعت 10:50 ق.ظ توسط شهره نظرات (1)


Design By : Pichak