X
تبلیغات
رایتل
























کاشانه عشق ما

شهره هستم سال 90 با همسر عزیزم زندگیمونو شروع کردیم و این روزها منتظر کوچولومون هستیم که تو راهه. همین بهانه نوشتن خاطراتم شده-------------- دختر نازنینمون مرداد 92 بدنیا اومد و کاشانه مون سه نفره شد اما عشقش چند برابر

قبل از شروع لازم میدونم از خواننده های اینجا بخاطر این همه تاخیر عذرخواهی کنم. حتما شرایط این دوران رو درک میکنین. شرمنده دوست گلم مهسا جون هم هستم که باعث نگرانیش شدم.

بعد از روزها انتظار بلخره نتیجه ای نگرفتیم و خانم کوچولو به هیچ وجه قصد ترک کاشانه نداشت. این انتظار دیگه واقعا سخت بود. دکتر نگرانمون کرد که ممکنه برای بچه اتفاقی بیفته و بهتره که خودمون اقدام کنیم و از طریق اینداکشن (سوزن فشار) زایمان انجام بشه. ولی ما و بخصوص خودم قبول نکردم. از یه طرف میترسیدم و شنیده بودم که این روش زایمان رو دردناک میکنه و از طرفی هم ممکن بود نتیجه ای گرفته نشه و سزارین لازم بشه که بشدت از این کار هراس داشتم. یه دلیل دیگه هم اینکه اعتقاد داشتم که هنوز زمان تولد نرسیده و هر وقت که همه شرایط آماده باشه و جنین به مرحله زایمان رسیده باشه طبیعتا بدنیا میاد و همین نگرانیمو کم میکرد و صحبت های خانم دکتر نگرانم نمیکرد. 5 روز هم به همین منوال و در انتطار سپری شد. چند بار برای اطمینان از سلامت دخترمون نوار قلب ازش گرفتیم و خدارو شکر همه چیز مرتب بود. اما دکتر دیگه صبر کردن رو صلاح ندونست و بعبارتی منو ترسوند. همسرم هم خیلی به نظر دکتر اهمیت میداد و نگران بود که اتفاقی برای بچه نیفته. بلخره خودم هم راضی شدم که بهتره طبق نظر دکتر عمل کنم و راستش یکم ترسیدم که بعد از این همه مدت انتظار و تحمل این دوران توی این روزهای آخر اتفاقی بیفته که جبران ناپذیر باشه. بهمین خاطر طیق دستوری که دکتر به بیمارستان داد صبح روز نهم مرداد (چهارشنبه) رفتیم بیمارستان و صبح سرم زدم و منتظر شروع دردهای زایمان شدم. اما باز هم اتفاقی نیفتاد و همه چی آروم بود بخصوص وضعیت جسمی من. و جالب اینکه توی این مدت چند نفر اومدن روی تخت کنارم و منتظر رفتن به اتاق عمل برای سزارین بودن و پشت سر هم می رفتن. منم این سمت اتاق اونا رو تماشا میکردم و به اونهایی که درد داشتن دلداری میدادم و امید میدادم که تا چند ساعت دیگه بچه هامونو در آغوش میگیریم. ولی وضعیت خودم تغییری نمیکرد. توی این مدت مامان و همسرم از صبح توی سالن انتظار نشسته بودن و تلفنی از حالم جویا میشدن. همسر اولش خودشو با روزنامه سرگرم کرده بود اما بعد دیگه روزنامه هم جواب نمیداد و رفته بود از کتاب فروشی همون نزدیک یه کتاب تخصصی مربوط به کارش رو خریده بود و خودشو مشغول مطالعه اون کرده بود. خودم هم که قبل از اومدن پیش بینی یه مدت انتظار رو داشتم با گوشیم وضعیت بازار بورس رو چک میکردم رادیو میگرفتم و به فایل صوتی قرائت سوره انشقاق شب قبل خواهرم روی گوشیم ریخته بود گوش میدادم چون توصیه شده که خوندن و شنیدن این سوره به تحمل درد زایمان کمک میکنهتا ساعت ۱ خبری نبود. اما بعد کم کم دردم شروع شد. اولش خفیف بود و مطمئن نبودم که درد زایمان باشه بهمین خاطر هم به ماما چیزی نگفتم توی این مدت مرتب وضعیتم( دما و فشار خون و ضربان قلب بچه) چک میشد و وقتی به ماما گفتم که هی دردی ندارم تعجب کرد و گفت که احتمالا آستانه دردم بالا هست!

خلاصه ساعت ۱ و نیم شدیدتر شد و طاقت نیاوردم و به ماما گفتم اون هم بدون هیچ عکس العملی همچنان به کارش ادامه داد! از صبح مامانم یکی دوبار بهم سر زد و چند بار دیگه هم اومد اما نمیذاشتن بیاد ملاقاتم صداشو میشندیم که با پرستارا صحبت میکنه معلوم بود که خیلی نگرانه. دوست عزیز و خیلی مهربونم از صبح اومد و بهم سر زد و تو بیمارستان بود. قرار بود با شروع دردهام به خواهرام و بابا خبر بدم که بیان. البته اونا هم توی خونه بیقرار بودن و مرتب تلفنی حالمو میپرسیدن. وقتی گفتم بهشون بیان حسابی خوشحال شدن و با عجله خودشونو رسوندن و خواهر و دوستم هم باز بهم سر زدن. حدود ساعت ۳ دیگه درد امانم رو بریده بود و ماما هم وضع خودمو چک کرد و هم نوار قلب از جنین گرفت و همه چیز مرتب بود و قرار شد برم اتاق زایمان که همون بغل بود و با پای خودم رفتم.

نوشته شده در دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392ساعت 01:19 ب.ظ توسط شهره نظرات (1)


Design By : Pichak