X
تبلیغات
رایتل
























کاشانه عشق ما

شهره هستم سال 90 با همسر عزیزم زندگیمونو شروع کردیم و این روزها منتظر کوچولومون هستیم که تو راهه. همین بهانه نوشتن خاطراتم شده-------------- دختر نازنینمون مرداد 92 بدنیا اومد و کاشانه مون سه نفره شد اما عشقش چند برابر


شیطنت های عسل بیشتر شده و وقتی بیداره اصلا نمیتونم به کارام برسم. ناچار از خوابم میزنم و مواقعی که اون خوابه مشغول میشم. هر جور در نظر میگیرم وقتی برای خونه تکونی ندارم. خونه زیاد کارد نداره فقط کمد و کابینت و کشو ها یه نظم اولیه میخواد که فقط کار خودمه. از بعد از اومدن عسل اصلا وقت نکردم اساسی به این کارا برسم. خدارو شکر میکنم که تو ماههای آخر بارداریم یه بار همه چی رو مرتب کردم. 

بی نهایت دوست داشتنی و خوردنی شده عسل. خوشبختانه از نظر غذا هم مشکلی نداره و اشتهای خوبی داره فقط در مورد غذاهای جدید یکم مقاومت میکنه. از اخلاقش هم که نگم با کوچکترین نگاهی ذوق میکنه و از ته دل می خنده. الان هم که بیدار شده و تو اتاق تنها داره برای خودش حرف میزنه

یه چیزی که خیلی خوشحالم میکنه این روزها وقتی هست که جلو آینه خودمو میبینم یا با پوشیدن لباسهای قبلیم میبینم که حتی سایزم کوچکتر شده!! یعنی قبل از بارداری آرزوی این سایز و این وزن رو داشتم. همیشه بنظرم 2 کیلو اصافه وزن داشتم و دوست داشتم جبرانش کنم و به اندام ایده آلم برسم. الان که می بینم بدون برنامه ی خاصی موفق شدم واقعا شگفت زده میشم و خدارو شکر میکنم. امیدوارم همین روالو ادامه بدم.

چند روزه که بخاطر یه مسئله خانوادگی ذهنم درگیر بود و هرچقدر سعی کردم بیخیال بشم و خودمو دخالت ندم طاقت نیاوردم و وارد ماجرا شدم و بعدش از اینکارم پشیمون شدم و خودمو سرزنش کردم. با اینکه درگیر کارهام هستم نمیتونستم تمرکز کنم و این موضوع فکرمو مشغول کرده بود. امروز تماس گرفتم و با طرف مقابل صحبت کردم و عذرخواهی کردم. امیدوارم که اونم منو ببخشه. الان آسایشم بیشتر شده. گاهی وقتها تو شرایط خاص هر چقدر هم که سعی کنی خودتو جای طرف مقابل بذاری نمیتونی کاملا درکشون کنی و قضاوت درست داشته باشی. امیدوارم که این مسئله به خیر بگذره و اصلا دوست ندارم دخالت من باعث بروز مشکل بشه.

پی نوشت: از گوشی کذایی دیگه خبری نشد و سیمکارتو غیر فعال کردم و المثنی گرفتم. هنوز هم نتونستم به صدای آلارم گوشی جدید یا ساعت یا گوشی همسر عادت کنم و یکی در میون صبح ها خواب میمونم و نمازم قضا میشه. چاره ای ندارم جز اینکه تو این گناه هم آقا دزده رو شریک خودم کنم. اینجارو دیگه خبر نداشته 

برم سراغ عشق کوچولوم. صبحت بخیر مامان جون

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1392ساعت 12:49 ب.ظ توسط شهره نظرات (4)


Design By : Pichak