X
تبلیغات
رایتل
























کاشانه عشق ما

شهره هستم سال 90 با همسر عزیزم زندگیمونو شروع کردیم و این روزها منتظر کوچولومون هستیم که تو راهه. همین بهانه نوشتن خاطراتم شده-------------- دختر نازنینمون مرداد 92 بدنیا اومد و کاشانه مون سه نفره شد اما عشقش چند برابر

دل تو دلم نیست. از هیجان و اتفاقهایی که فردا در انتظارمونه خواب به چشمام نمیاد.

دیروز برامون روز پر ماجرایی بود البته همه ش اتفاقهای خوش. صبح عسل رو بردم مرکز بهداشت برای مراقبت نه ماهگیش. خیلی وسوسه شدم که خودم با ماشین ببرمش اما چون همسر همیشه تاکید میکنه که ماشین نبرم و با وجود بازیگوشی های عسل با آژانس رفتیم. خداروشکر رشدش خوب بود و وقتی خانم بهداشتیار بداخلاق گفت رشدش خوبه انگار به من دنیارو دادن. اومدیم خونه بعد از غذا دادن بهش یکم خوابید بعد بردمش حمام. اینم بگم که این دومین تجربه م بود که تنها حمومش بردم. اولین بار هفته پیش یک اردیبهشت بود و بس که خوش گذشت منتظر فرصت دوباره بودم. از اول هفته دوباره جستجوی خونه شروع شده و عصر بعد از اومدن همسر و یه استراحت کوتاه میریم خونه می بینیم. به همین دلیل همسر زیاد خونه نیست که به این کارا برسه. دیشب دوباره خونه ای که قبلا پسندیده بودیم اما به توافق نرسیدیم دیدیم. بعد از این همه گشتن هیچکدوم از خونه ها به دلمون ننشست. اینجارو از همون بار اول شیفته ش شدم. ولی اونموقع موجودی کافی براش نداشتیم. حالا با وجودی که قیمتها خیلی بالاتر از سال قبل شده اما اینجا خیلی کمتر گرون شده ولی خدارو شکر حالا راحت میتونیم بخریمش. امروز هم با بنگاه دار و صاحبخونه تلفنی صحبت کردم و به توافق رسیدیم. البته همین امروز هم قبل از مذاکراتمون رفتیم چندجای دیگه دیدیم که باوجودیکه همه نوساز بودن چنگی به دل نمیزد. و فقط همین جا رو پسندیدیم. قرارمون برای قراداد فردا هست،

نمیدونین چقدر خوشحال شدم و همچنان تک تک سلول هام از این موضوع در شادی اند، خبرشو سریع به خونواده م دادم و اونا هم خوشحال شدن از اینکه همونجایی که دوست داشتیم رو خریدیم. از خوشحالیم بارها عسلمو فشار دادم و بوسیدم

یکم نگران فردا هستم که صاحبخونه با شرایط پرداختمون مشکلی نداشته باشه و هرچی خیره پیش بیاد.

خونه ی فعلی رو با اینکه مستاجریم خیلی دوست دارم، بخصوص که اینجا هم صفر بود و خودمون اولین ساکناش بودبم و علاوه بر اون صاحبخونه خیلی گلی داریم. اینجارو هم بعد از ماهها جستجو پیدا کردیم و خیلی خدا بهمون لطف داشت که موندگار شدیم توش. همیشه برام فکر کردن به اینکه از اینجا بریم سخت بود اما حالا منتظرم ببینم خونه ی جدید رو کی می تونیم تحویل بگیریم و هرچه زودتر بریم.

فردا صبح باید با عسل برم بانک و یه مقدار از کارهای بانکی شو انجام بدم که عصر همسر اولین چک خونه ی جدیدو بده

خدایا خیلی خیلی شکر شکر شکر

نوشته شده در چهارشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1393ساعت 03:55 ق.ظ توسط شهره نظرات (1)


Design By : Pichak