X
تبلیغات
رایتل
























کاشانه عشق ما

شهره هستم سال 90 با همسر عزیزم زندگیمونو شروع کردیم و این روزها منتظر کوچولومون هستیم که تو راهه. همین بهانه نوشتن خاطراتم شده-------------- دختر نازنینمون مرداد 92 بدنیا اومد و کاشانه مون سه نفره شد اما عشقش چند برابر

سال نو رو به همه ی دوستان تبریک میگم و برای همه آرزوی برکت و شادی و سلامتی در کنار عزیزانتون در سال جدید دارم و همینطور امیدوارم تعطیلات خوبی رو پشت سر گزاشته باشید و پر از انرژی و با نشاط به پیشباز امسال رفته باشید. اخبار خوب رسیده هم که ان شاالله نوید دهنده سال خوب و پربرکتی برای همه ی مردم باشه.

گرد و غبار سنگینی اینجا نشسته که بابتش خجالت زده ام البته روز اول فروردین یه پست پر و پیمون نوشتم که متاسفانه قبل از تایید پاک شد و فرصت من کوتاهتر از اون بود که دوباره بنویسم. یکی از علتهای کم نوشتنم دختر وروجک هست که همین که چشمش به کوشه ی لبتاب بیفته یا اسمشو ببریم بهونه میگیره که براش روشن کنیم و سرگرمش بشه البته باید فقط خودش جلوی لبتاب بنشینه و کسی دست نزنه. ما هم کلا قیدشو میزنیم و معمولا توی کمد یا کشو لباسها قایمش می کنیم و بیشتر کارهامونو با گوشی و تبلت انجام میدیم و یکی از سختترین کارها پست گذاشتن هست که تایید و انتشارش همیشه خطا میده و گاهی هم همه چی بر باد میره. و کار مشکل دیگه کامنت گذاشتن توی بلاگفا و بلاگ اسکای هست که اونم موقع ارسال همیشه با مشکل مواجه میشه و اغلب مجبور میشم بیام سراغ لبتاب. خوب بگزریم میخواستم در ابتدا رفع تقصیر کنم.

از کمی قبل از سال جدید شروع میکنم که طبق برنامه و لیستی که نوشته بودم برای خومه تکونی پیش میرفتم که برنامه سفر پیش اومد اونم نه یکی، دوتا مسافرت پی در پی توی ده روز پایانی سال که هردوش برای من جنبه تفریحی داشت و حسابی لذت بردم و برخلاف سفرهای معمول که به شهر خودمون میریم این بار مقصدمون متفاوت بود و برام پر بود از مرور خاطرات و دیدار دوستان و عزیزانم و روزهای پایانی سال رو با روحیه ی قوی و سرزندگی گزروندم و فکر و نگرانی کارهای باقیمانده خونه رو از خودم دور کردم و عصر پنجشنبه 28 اسفند که به خونه رسیدم هنوز کارهای ناتمام زیادی مونده بود که کارهای غیر ضروری رو از برنامه حذف کردم و تو فرصت کوتاهی که داشتم بیشتر برای لحظه ی تحویل سال و مقدماتش آماده شدم و حتی شب آخر لازم شد چندتا خرید انجام بدیم که شور و شادی بازار شهرمون اون شب فراموش نشدنی بود و با وجود خستگی و حجم کارهام دوست داشتم تو بازار قدم بزنم و مردم رو ببینم که مشغول خرید ماهی و سبزه و سنبل و شیرینی هستن و دستاشون پر از کیسه های خرید هست.

شب سال نو هم تا ساعت 12 مشغول کارهای عسل و خوابوندنش بودم و بعد از اون سه مدل شیرینی خونگی درست کردم و سفره هفت سین چیدم. تا یک ربع قبل از تحویل سال مشغول بودم و بعد از اون لباس نو پوشیدم و کنار هفتسین نشستم دوست داشتم همسری و عسل هم کنارم باشن اما همسر خسته بود و صبح فردا باید مثل همیشه سرکار میرفت و بیدار شدن عسلی هم اون وقت شب فقط باعث بهم خوردن آرامش خودش و ما میشد این بود که ترجیح دادم تنهایی سال رو نو کنم و به ویژه برنامه ی رادیویی تحویل سال گوش دادم و تو خلوت و تنهایی اون موقع شب از خدا برای همه ی عزیزانم سالی شاد و پر برکت درخواست کردم و بعد هم موج پیامهای تبریک و خوابوندن دوباره عسل و بعد هم خودم. 

صبح که بیدار شدم دیدم همسر زودتر از همیشه بیدار شده و داره از پنجره اتاق خواب به هوای لطیف بارونی نگاه میکنه و منو که دید از سفره هفت سینم تعریف کرد و گفت چرا بیدارش نکردم و منم گفتم بخاطر خودش بوده

شب که برگشت با هم عکسهای سال نو رو گرفتیم وروز دوم فروردین با هم خداحافظی کردیم و من و عسل موج جدید سفرهای امسال رو شروع کردیم و رفتیم شهرمون و چند روز بعد همسر بهمون ملحق شد.اونجا هم در کنار خانواده و فامیل و گردش و تفریح و عروسی و دید و بازدید عید واقعا لذت بخش بود وبالاخره توی آخرین ساعات 14ام فروردین به خونه برگشتیم و هنوز بطور کامل وسایل سفر رو جاسازی نکردم.

یکی از اقدامات مهمی که امسال شروع کردم و تا قبل از انجامش خیلی نگران بودم قطع کردن شیر عسل هست که طی اقدامی 3 روزه بطور کامل دوره شیردهی رو تمام کردم و بطور معجزه آسایی عسل با اون همه وابستگی راحت با این موضوع کنار اومد.البته این کار رو از همون روز شروع سفرمون یعنی دوم فروردین شروع کردم به دو دلیل، یکی اینکه فرصت بیشتری به عسل بدم برای اینکه تو شلوغی روزهای سفر شیرخوردنو فراموش کنه و بعد از بازگشت به خونه دوباره براش یادآوری نشه و دلیل دوم هم نبودن همسر در کنارمون بود که خیلی نسبت به عسل دلسوزی میکنه و مطمعنا با حضورش مانع انجام موفقیت آمیز عملیات می شد و با دیدن اشکهای عسل منو مجبور میکرد که محرومش نکنم و خداروشکر همه ی عوامل تاثیر مثبتشونو گذاشتن و موفق شدیم و مسلما صبوری عسل هم حرف اول رو میزد که باعث شد خیلی کم بی تابی کنه و فقط محدود به 2-3 شب اول باشه و الان خیلی راحت وقت خوابش که میرسه سرشو میزاره رو بالش و میره تو خواب عمیق و من از ته دلم خوشحال میشم و خدارو شکر میکنم چون شیردادن های شبانه خیلی برام آزاردهنده شده بود و به بدنم خیلی فشار می آورد گاهی مجبور میشدم تمام طول شب روی پهلو کنارش در حال شیردادن باشم و صبح از درد کمر توان بلند شدن نداشتم اما توی این مدت دردهای مزمن کمرم بشدت کم شده و احساس بهتری دارم. ناگفته نماند که دلتنگیم برای اون دوران قابل گفتن نیست حتی شبهایی که با خستگی و درد مشغول شیرداد بهش میشدم فرصت رو غنیمت می دونستم و صورت ناز و معصومشو نوازش میکردم و آروم آروم می بوسیدم و تو روزهای پایانی از حالات مختلف شیرخوردنش عکس و فیلم میگرفتم و بعد از قطع شیر یه بار تو حمام از دلتنگی برای اون لحظات عاشقانه حسابی اشک ریختم. میدونم که این حس منحصر به من نیست و همه ی مادرها تجربه میکنم اما به خودم تذکرهایی میدادم که باعث می شد آرومم کنه و بیشتر شاکر خداوند باشم بخاطر سلامتی خودم و دخترم.

پی نوشت1: هنوز من موندم و کارهای مونده از خونه تکونی اما حالا همسر وقت آزاد بیشتری داره و بیشتر کمک میکنه

پی نوشت2: چند روزه در گیر انجام یه کار خیر هستم که خیلی دوست دارم پایانش + باشه.



نوشته شده در شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1394ساعت 10:49 ق.ظ توسط شهره نظرات (2)


Design By : Pichak