X
تبلیغات
رایتل
























کاشانه عشق ما

شهره هستم سال 90 با همسر عزیزم زندگیمونو شروع کردیم و این روزها منتظر کوچولومون هستیم که تو راهه. همین بهانه نوشتن خاطراتم شده-------------- دختر نازنینمون مرداد 92 بدنیا اومد و کاشانه مون سه نفره شد اما عشقش چند برابر

  

این پست رو چون 97% در باره ی سرتیتر پر رنگ درگیری ذهنی و کاری این روزهام هست و شاید برای خیلی از خواننده ها خواندنی و خوشایند نباشه اما من میخام بنویسم تا تو خاطرم باشه توی ادامه ی مطلب گذاشتم. البته شاید تجربه م برای کسانی که میخواند این مسیرو طی کنند مفید باشه همون طور که من از تجربیات دیگر دوستان و بویژه پست پر و پیمون مهتاب جون استفاده کردم. بریم  سراغ ماحرا 

  


امروز یازدهمین روز بدون پوشک عسل بود. مدام برای شروعش امروز و فردا می کردم و پرس و جو و مطالعه از منابع مرتبط اما دلایلی داشتم که فعلا دست رو دست بزارم. چند وقت بود که احساس میکردم شبها پوشکش خشکه اما خیلی بدقلقی میکرد و صبح ها که بیدار میشد نمیذاشت بازش کنم و مطمئن بشم. چند بار آزمایشی بازش گزاشتم اما نتیجه ی مطلوبی نداشت. یکبار که کلا فراموش کردم و یک ساعت و نیم بعد خودش آمد گفت خیسه

 


 


تا اینکه برای اطمینان از شک م دو شب باز گزاشتم و تا صبح چند بار بهش سرزدم و با شلوار خشک مواجه میشدم و همین برام روزنه ی امید شد و شب دوم ک باهمین نتیجه روبرو شدم دیگه صبحش دست به پوشک نزدم و مدام تو فاصله ی دستشویی و اتاق بودیم. با جلب توجه راضیش میکردم بیاد و اوایل حدود نیم ساعت اونجا بودیم ولی بدون نتیجه. به انواع داستان سرایی ها و تشویق و جایزه دادن متوسل شدم ولی بی نتیجه بود. بخصوص که خودش خیلی حساس شده بود و بدش میون نزدیک دستشویی بیاد و همینکه متوجه هدف من و مقصد میشه گریه و مخالفت رو شروع می کرد و اونجا هم همه ی تلاشش می کرد که همکاری نکنه و وقتی بیرون میومدیم دیگه نمیتوتست خودشو کنترل کنه و در روز حدود 5-6 دست لباس عوض می کرد. منم دلم راضی نمیشه همینحوری بندازم شون تو ماشین لباسشویی و اول باید خودم حسابی آب بکشم و بعد بسپارم به ماشین. به این ترتیب حدود یک هفته به همین ترتیب گذشت و رسما عاجز شده بودم


تا اینکه بلاخره با منتقل کردن تعدادی از عروسکهاش به دستشویی و برای هر مرتبه جایزه ای ک معمولا خوراکی مورد علاقه ش هست تو دستشویی جاسوسی میگردم و میرن داخل و وانمود می کردم که جایزه ای هست و دارم دنبالش می گردم و پیدا نمیکنم و گاهی وقتها عروسکش مشغول خوردن جایزه می شدن و به این ترتیب کنجکاوی برای وارد شدن به دستشویی برانگیخته میشه و باپای خودش میاد و من سریع شلوارشو در می آرم و برای تسریع کار از یکم آب خنک استفاده می کنم و چون فاصله بین دستشویی رفتن ها دستم اومده خیلی زود به نتیجه میرسیم و بیرون میایم.


حالا این فاصله ای که میگم درحال حاضر 1:45 دقیقه هست که باید خیلی دقت کنم و ساعتش از دستم در نره. بعنوان مثال دوروز پیش من تو آشپزخانه مشغول بودم و عسل با گوشی داشت با خواهر صحبت می کرد و چون آون مشغول صحبت بود منم غرق کارام بودم تا اینکه دیدم اومده و اعلام خیسی میکنه و دقیقا پنج دقیقه فقط از تایم منظور شده گذره بود. گاهی هم ک زودتر از موعد میبرمش به همین اندازه که عجله کردم اونجا معطل میشم تا نتیجه بخش بشه. ولی این معطلی ها علاوه بر خستگی خودم آون طفلی رو بیزار می کنه.


دیروز خیلی روز خوبی بود و همه چی طبق برنامه پیش رفت. امروز تو این فکر رفتم که حالا که نتیجه رضایتبخش هست و ده روز هم از شروعش گذشته بهتره یکم فاصله هارو زیاد کنم که اونم بیشتر بتونه خودشو کنترل کنه. چون معمولا برای بیرون از خونه رفتن مشکل داریم. دو روز اول موقع بیرون رفتن پوشک کردم اما بعد باز گزاشتم. ولی اونجا دلشوره دارم که زود برسیم خونه چون هنوز فکر نمی کنم توی جای نامانوس بتونه همکاری کنه. البته بیرون رفتن هامون همش گردش داخل شهر و بازار و خرید و رستوران هست. فقط روز دوم حدود 4-5 ساعت بیرون از شهر رفتیم که آون دفعه پوشک داشت.


همین امروز که این فکر به ذهنم خطور کرد دوبار تو فاصله های خیلی کم خودشو خیس کرد و منو پشیمان از اندیشه ای که در ذهن داشتم.


به این ترتیب فعلا باید به همین روال پیش بریم تا خودش علامت بده که بیشتر میشه صبر کرد. 


چندتا مسآله که تا اینجا باهآشون درگیرم:


* اصلا دستشویی مونو قبول نداره و هرجا اسمشو آوردم منظور اصلی حمام هست که اونجا برای هر دو کارش راحته و البته دقیقا کف حمام نه توالت فرنگی و نه توالت کودک. با اینکه یه توالت بچه داخل حمام گذاشتم و یکی تو اتاقش اما از هردوشون فقط بعنوان اسباب بازی استفاده میکنه. حالا این کارش بخصوص بعد از انجام شماره 2 و تمیز کردن حمام بسیار طاقت فراست


* اصلا خودش قبل از عملیات اعلام نمیکنه و هر وقت تو دستشویی نباشه بلافاصله بعد از عملیات اعلام می کنه. هر چند که خودش خیلی ناراحت میشه ک لباسش خیس شده و عجله داره برای عوض کردن شون. البته توی روزها اول معدود بار مشاهده شد که یکم قبل اعلام کرد اما کلا ترک کرد و منتظرم اینو یادگیری که من اینقدر چشمم به ساعت نباش


* با عرض پوزش همه ی کاراشو ایستاده انجام میده. اوایل برای شماره 1 می نشست اما الان فقط تو حالت ایستاده و با توجه به عوارض این عادت ناپسند دوست دارم اینم زودتر از سرش بیفته


دوتا دلیل دیگه برای انتخاب این زمان برای این کار یکی شروع فصل گرما هست که با اینکه مدام پوستشو با کرم چرب میکنم اما عوارض بسته بودن پوستش تو پوشک مشهود بود. دلیل بعدی نزدیک شدن به ماه مبارک رمضان که قصد دارم آن شا الله تا آون زمان به آرامش و ثبات رسیده باشه و منم زحمتم کمتر بشه و از آون طرف هم منتظر اتمام کلاس های دانشگاه بودم که کنترل و مراقبت خودم 24 ساعته باشه که البته پروژه دو روز مونه به آخرین کلاسم شروع شد و توی آخرین جمعه ی اردیبهشت فقط دوساعته کلاس داشتم و قبل از رفتن توصیه های کافی رو به همسر کردم اما موقع رفتنم عسل بیدار شد و منو با لباس دانشگاه دید و خیلی خوشمزه از داخل تخت باهام بای بای کرد. منم ده دقیقه رفتنمو عقب انداختم ولی موفق نشدم راضیش کنم بره دستشویی و بناچار رفتم دانشگاه و از قرار معلوم همسر هم مثل من موفق نشده بود و دوباره شلوار خیس


در نهایت اینم بگم که همسر تو این کار همکاری چندانی نکرد و بیشتر از عسل طرفداری می کنه و از من می خواد که با سوال پرسیدن و دستشویی بردن بهش فشار نیارم. در مورد نظافت هم به اندازه ی من حساس نیست و خودشو درگیر نمی کنه. البته اینم اضافه کنم که چند روزه خیلی درگیر کاره و با خستگی تمام میاد خونه و اصلا سفارش های منو در خصوص اینکه "اینقدر بخودت فشار نیار، سلامتیت از همه چی مهمتره، چه عجله ای برای این همه پرکاری هست و ..." فکر کنم از فرط خستگیش نمی شنوه.


کی میشه خیالم از بابت خیس نشدن شلوار دخترم راحته راحت بشه؟ دارم میرم تو فکر بچه ی بعدی مخصوصا که عسل تو سن خیلی حساسی هست و شاید بعدا براش دیر بشه و احساسات منفی بهش غلبه کنه اما الان واقعا یه دوست و همزبان و همراه میخواهد که من بعضی وقتها کم میآرم. البته وقتی با همسر در موردش حرف میزنم صحبت‌ها و عقایدش درباره ی تک فرزندی که اصلا برام قابل قبول نیست یه خط قرمز محکم روی تمام خیالهام میکشه


پی نوشت: از سه شنبه 29ام گوشی جدیدمو مبارک کردم. بلاخره اردیبهشت تموم نشد تا منو به هدیه ی تولدم برسونه. البته آون گوشی که دوست داشتم و دلم میخواستش نشد ولی اینم کم از آون نداره. هرچند که هنوز جایی تو دلم باز نکرده. 

نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1394ساعت 01:57 ق.ظ توسط شهره نظرات (1)


Design By : Pichak