X
تبلیغات
رایتل
























کاشانه عشق ما

شهره هستم سال 90 با همسر عزیزم زندگیمونو شروع کردیم و این روزها منتظر کوچولومون هستیم که تو راهه. همین بهانه نوشتن خاطراتم شده-------------- دختر نازنینمون مرداد 92 بدنیا اومد و کاشانه مون سه نفره شد اما عشقش چند برابر

سلام امیدوارم روزهای شهروریتون بشادی گذشته باشه . احتمالا کم کم بوی پاییز داره به مشامتون میرسه. برای من که این وقت سال حال و هوای شهرم خیلی برام خاطره انگیزه. 4سال پیش تو چنین روزهایی و با همین عطر و بو وارد این شهر شدم و زندگی مشترکمونو شروع کردیم. یعنی چند روز بعد از جشن عروسی با شهرخودمون و خانواده هامون وداع کردیم و اومدیم توی خونه ی نقلی و پراز صفای خودمون و شهری که از لحاظ آب و هوا خیلی متفاوت هست با جایی که بزرگ شدیم. اوایل تحمل این هواش برام سخت بود چون این موقع از سال هنوز گرم و شرجیه و ماه اول هر موقع که میرفتیم توی خیابون و بازار شهر واقعا اکسیژن کم می آوردم. اما با گذشت این مدت حالا هروقت به شهریور میرسیم یاد اون روزها برام تداعی میشه و از اونجایی که مقاومت محیطی م!! بالا رفته بنظرم هوا نسبتا خوب و دلنشین هست و توی همین گرما باز هم میشه بوی نفس های پاییز و حس کرد اونم برای من که دوستدار پاییزم و مهرش و بوی ماه مدرسه. چند روز پیش سالگرد ازدواجمون بود و من به رسم هر سال لباس عروسیمو پوشیدم و لحظه های اون  روز پر خاطره رو مرور کردیم. از اونجایی که دختر کوچولوی ما عاشق جشن و تولد و عروسیه و بهترین سرگرمیش اینه که فیلم عروسی خودمون یا نزدیکانو براش بزاریم و اون تمام روز مشغول تماشا و همراهی باهاشون بشه و البته من خیلی کم بهش اجازه میدم مشغول تماشای فیلم و تیوی و حتی کارتون بشه، صبح روز موعود با کمی بهانه گیری بیدار شد که البته موقع رفتنش به دستشویی بهانه گیریش شروع شد و منم که توی سرم نقشه ها داشتم،  برای آروم کردنش نقشه مو رو کردم و گفتم من میخام لباس سفید بپوشم با دامن بزرگگگ! و عروس بشم. اونم قند تو دلش آب شد و از همون دستشویی اصرار کرد که بپوشش و کجاست و .... برام عکس العملش خیلی دیدنی بود بخصوص با وجود علاقه ش واینکه تا پارسال که لباسمو پوشیدم چندان براش مفهومی نداشت. بلاخره مجبورم کرد که قبل از حتی صبحانه برم داخل لباس عروس و خودش هم لباس عروسشو پوشید و مشغول رقصیدن شد و منم  باید همراهی کنم. کمی بعد رفت سراغ گلهای توی گلدون و داد دستم و چاقو بدستم کرد و به همسر اصرار کرد که برای مامان کیک بخر میخاد شمع فوت کنه و کیک "عاچ" کنه. و به بهونه اینکه آقای "عناد" هنوز کیک رو درست نکرده و مکالمه ی تلفنی فرضی با آقای عناد قرار بر این شد که هر وقت کیک آماده شد خودشون زنگ بزنن و بریم بگیریم و البته سفارش تلفنی هم میداد که کیکش رنگی باشه. تو این فاصله من با اون لباسم حسابی گیر افتاده بودم و همسر زحمت درست کردن یه خورشت بادمجون جانانه رو کشید و کمی بعد که من آزاد شدم برنج درست کردم. و عسل رو راضی کردم که لباسمو عوض میکنم و هروقت کیک خریدیم دوباره میپوشم . بلاخره عصر رفتن کیک رنگی رو خریدن و بزن و برقص دوباره شروع شد و با خورده شدن کیک و کلی عکس و فیلم مراسم به پایان رسید و مخفیانه لباسمو عوض کردم و تو کاورش گزاشتم زیر تختمون که پیداش نکنه. از اون روز تا حالا بارها پرسیده که دامن سفید بزرگت کجاست؟ پیداش کن. بپوشش

قصد داشتم از مهر ماه بزارمش مهد و یکم بهش آمادگی دادم. یه روز برای تحقیق باهم رفتیم یه مهد دیدیم البته تو ساعت تعطیلشون بود و بچه ها نبودن. خیلی از فضا خوشش اومد و کلی بازی کرد و راضی نمیشد برگرده. میگفت بمونیم تا بچه ها بیان باهم بازی کنیم و در آخر هم چون کادرش قصد داشتن برن و بخاطر ما بیشتر موندن با اصرار و در نهایت با گریه آوردمش بیرون و بعد از اون داعم می خواد ببرمش. البته شروع کارم یکم عقب افتاد و دیگه عجله ای برای مهد بردن ندارم ولی میخوام چندجارو ببینم و جای مطمعنی انتخاب کنم و قبلش یه مدت آزمایشی همراهش برم. خیلی نگران جداییش هستم چون تاحالا ازم جدا نبوده و مطمعنم که براش سخته فقط دعا میکنم که راحت بپذیره.

اون مهد که دیدم فضاش خوب بود اما با محل کارم فاصله داره و ترجیح میدم جایی نزدیک به خودم باشه که خیالم راحتتر باشه.

چند روز از اواسط مرداد رفتیم شهر خواهرم و باعسل چندروزی پیششون بودیم و آخر هفته همسر اومد و باهم برگشتیم. خیلی سفر خوبی بود و به همگی خوش گذشت بخصوص عسل که مرتب میرفت توحیاط سه چرخه سوار میشد یا بیرون از خونه مشغول گردش و خوش گزرونی بودیم.

اول شهریور رفتیم دیار خودمون و مثل هربار دید و بازدید و گردش و خرید و این بار عروسی هم داشتیم که خوش گذشت و عسل اونجا هم سنگ تموم گذاشت. بعد از برگشتن همسر، ما همچنان موندیم و استفاده کردیم و نیمه ی شهریور برگشتیم به خونه.

روز دوم که برگشتیم خاک و طوفان شدید شد و دوباره آنتن تیوی قطع شد و من خوشحاااال. چند بار مشترکا تصمیم گرفتیم وصلش کنیم  اما قسمت نشد. پارسال هم دقیقا اوایل شهریور که طوفان شد آنتن قطع شد و بیخیالش شدیم تا بعد از 9 ماه که خرداد امسال وصل کردیم اونم فقط بخاطر ماه رمضان و برنامه ی محبوبم. ببینیم این بار تا کی مقاومت میکنیم..؟ البته یکی از دلایل اصلی مون سال گذشته سن کم عسل و دور نگه داشتن اون بود حالا مثل قبل جبهه نمیگیریم. ولی کلا من اصلا علاقه ای ندارم و اگه باشه خیلی گزینشی و درحد روزانه 1-2ساعت فقط میبینم و همسر وابستگی ش بیشتره و مثل اکثر آقایون وقتی خونه هست بیشتر بخش های خبری رو میبینه اما خوشبختانه زیاد اهل تماشای ورزش نیست فقط اخبار ورزشی که همونم برای من تحملش سخته. چند روزه که اوقات فراغتمون باهم جدول حل میکنیم و خیلی تایم خوبی شده اما معمولا با دخالتهای عسل مجبور میشیم کنارش بزاریم. یکی دیگه از سرگرمی هامون چیدن لومپوس هست که اونم وقتی توی اوج درگیری ذهنی و جادادن اشکال هندسی ش هستیم عسل همه چی رو بهم میزنه.

چند روز پیش نمایشگاه لوازم تحریر بود و به همسر بن خرید داده بودن. البته مقدارش برای ما که نیازی نداشتیم زیاد بود اما برای خانواده هایی که یک یا دوتا محصل داشتن خیلیی کم (100هزار تومان). هرچی نمایشگاه رو گشتیم دیدیم هیچ نیازی به این میزان دفتر و مداد و پاک کن نداریم و خوشبختانه یکم به حواشی و لوازم جانبی پرداخته بودن و تونستیم با خرید ظرف غذا و بطری آب و جامدادی و مدادشمعی و چندتا دفتر برای عسل و بازی فکری بعلاوه ی یک جامدادی خوشگل دیگه بعنوان کیف آرایشی برای خودم تمومش کنیم. بعد از اینکه کل شو خرید کردیم تازه متوجه شدیم که میتونستیم تو نمایشگاه کتابی که اواسط مهر هم برگزار میشه خرید کنیم و نیازی نبود الان اینقدر چیزهای غیرضروری و البته باقیمت بالا بخریم. ولی بجز یه ماژیک و وایتبرد بقیه رو از چشم عسل دور گزاشتم که تو فرصتهای دیگه بعنوان تشویق و جایزه بهش بدم. نمایشگاه کتاب هم مثل همیشه میریم و فقط بقدر نیاز خرید میکنیم.

این دختر کوچولوی ما از بچگی بشدت از لباس پوشیدن و عوض کردن فراریه و تو خونه بیشتر مدت بدون لباس هست یا نهایتا دامن و لباسهای کوتاه و اصرار و تشویقهای ما اثر چندانی نداشته. همین  عادتش کار دستمون داده و از پریشب سرماخورده و گرفتگی بینی و سرفه داره و بی حال شده. دیروز با شربت سرماخوردگی و آش و گرم نگه داشتنش بخیر گذشت. از خدا میخوام زودتر فرشته ی مامان خوب بشه و همه ی کوچولو ها سلامت کنار خانواده شون باشن

پ.ن: این پستو دیروز نوشتم اما امروز ثبت شد.

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1394ساعت 08:41 ق.ظ توسط شهره نظرات (2)


Design By : Pichak