X
تبلیغات
رایتل
























کاشانه عشق ما

شهره هستم سال 90 با همسر عزیزم زندگیمونو شروع کردیم و این روزها منتظر کوچولومون هستیم که تو راهه. همین بهانه نوشتن خاطراتم شده-------------- دختر نازنینمون مرداد 92 بدنیا اومد و کاشانه مون سه نفره شد اما عشقش چند برابر

سلام

دوباره بعد از یه غیبت طولانی اومدم اینجا. عذری هم ندارم فقط دست و دلم به نوشتن نمی اومد. در واقع مدتیه که توی کار جدیدم قرار هست مشغول بشم و حس دلهره و اضطراب و انتظار داعم همراهم هست و نسبت به هر اقدامی مقاومت نشون میدم. فقط این وسط سفرهامون همچنان پابرجا هست و مقصد هم که معلوم و مشخص، شهر خودمون و توی یک ماه گذشته دوبار رفتیم. دفعه ی اول بمناسبت تعطیلات اربعین تا پایان ماه صفر که حدود دوهفته موندیم و اخیرا هم شب ولادت پیامبر عزیزمون راهی شدیم و روز عید مراسم بله برون و نامزدی خودمونیه خواهر وسطی بود که بلاخره بله رو گفت و داماد جدید وارد خانواده شد. پسر خوب و زرنگی هست هرچند ما زیاد باهاش برخورد نداشتیم و دوبار فقط دیدیمش. خوشبختانه بین همسرم و همسر خواهرم رابطه ی خیلی خوبی برقرار هست و اونا بدون در نظر گرفتن رابطه ی فامیلی یه جور دوست و برادر باهم هستن. حالا اینکه داماد جدیدو چطور با خودشون همراه کنن سوالیه که پاسخش فقط زمان هست.  منو و خواهر بزرگترم هرچند از خانواده دور هستیم اما شهرهامون بهم نزدیکه و معمولا بیشتر همدیگه رو میبینیم. خوشبختانه خواهر بعدی قراره که همونجا و پیش مامان اینا باشن و از این بابت دلگرمیه خوبی هست. البته برای سفر آخر چون باید وسط هفته میرفتیم سه تایی بااتوبوس رفتیم و بخاطر تعطیلات ماشین شلوغ بود و اصلا راحت نبودیم و شب بدی گذشت تا به مقصد رسیدیم و برامون خاطره ی بدی شد و من حالا حالا از شنیدن اسم سفر با اتوبوس وحشت دارم. برگشتمون جمعه بود و خیلی راحت باهواپیما اومدیم و باوجود تاخیر یکساعته توی بلند شدن اما بدون استرس و خستگی رسیدیم خونه و فعلا عهد بستیم که تا عید نوروز نمیریم. تا خدا چی بخواد.

کلاسهای دانشگاه قبل از رفتنمون تموم شد و یکی از امتحانها هم برگزار شد. این ترم برخلاف ترم های گذشته دانشگاه حضور اساتیدو سر جلسه ی امتحان الزامی کرده بود و برای من که کلاسهام پنجشنبه-جمعه هست خیلی مشکل بود که امتحانهای طول هفته رو چطور با وجود عسل حاضر بشم. همسر هم که این چند وقت اونقدر مرخصی گرفته که نمیتونست بمونه پیش عسل. ناچار دوباره سراغ گزینه ی مهد رفتم. بعد از اون مدتی که مهر ماه تو مهد ثبت نامش کردم و جسته گریخته میبردمش یکبار آبان ماه به خواست خودش رفتیم که من از کنارش تکون نخوردم و حتی توی سالن بازی هم کنارش بودم. و دیگه نرفتیم تا این بار که اشتیاق زیادی داشت و صبح خیلی زودتر از همیشه بیدارش کردم و چون گفتم قراره مهد بریم سریع همکاری کرد و رفتیم اونجا و بعد از کمی که خداحافظی کردم بیام بغض و گریه هاش بی طاقتم کرد و هرطور بود اونجارو ترک کردم و رفتم دانشگاه. مسافت زیادی نبود و زنگ که زدم صدای گریه ش هنوز میومد خوشبختانه اون روز امتحان کمتر از یکساعت طول کشید و سریع برگشتم و دیدمش با صورت قرمز و ملتهب و چشمهای متورم پیش مربی ش بود. حالا که من رفتم دیگه دل نمی کند و یکساعت اونجا نشستم تا  بلاخره با وعده ی خوراکی های محبوبش راضی به اومدن شد. روز بعد یکم اوضاع بهتر شد. اما برای امتحان آخر خیلی دیر از خونه خارج شدیم و اگه میرفتیم مهد احتمالا من اصلا به جلسه ی امتحان نمیرسیدم و ناچار بردمش دانشگاه و سرجلسه کنار خودم گذاشتمش روی صندلی و مشغولش کردم به نقاشی و خوراکی هاش. اول براش فضا غریب بود و بهش گفتم اینجا مثل کتابخونه هست و نباید صحبتی کنیم فقط خیلی آهسته و نیم ساعتی که اونجا بودیم داشت خوب پیش می رفت تا اینکه ظرف میوه از دستش افتاد و خیلی ناراحت شد و نتونست جلوی خودشو بگیره و مجبور شدم صحنه رو ترک کنم و دیگه اصلا دوست نداشت برگرده به محل مورد نظر. یکم بیرون موندیم تا وقت امتحان تموم شد و برگه هارو از آموزش گرفتم و اومدیم خونه. مزیت این اتفاق این بود 

که فهمیده دانشگاه جای اون نیست و وقتی قراره من برم دانشگاه بهتره که بامن نیاد ولی میگه من میمونم خونه اما مهد نمی رم. این روزها هر آن ممکنه کار جدیدم شروع بشه و خیلی ضربتی عسل رو بسپارم به مهد و همین ذهنمو مشغول می کنه از طرفی هم سرماخورده و نمیشه روز های آزمایشی مهدو شروع کنم با این حالش. فقط دعا میکنم کارم بیفته سال بعد . البته خدارو شکر رو به بهبوده ولی همین مریضیش هم بیشتر بهم فشار آورده و خودش بی اشتها شده و وقتی گرسنه هست خیلی عصبی و بهانه گیر میشه و اعصاب منو هم بهم میریزه. خیلی سعی میکنم خودمو کنترل کنم و رعایت حالش کنم اما دیگه نزدیک عصر و شب که میشه می برم و طاقتم تموم میشه و بیشتر سعی می کنم تو اتاقم برم و بسپارمش به همسر. صبح همسر به این موضوع اشاره کرد و ازم می پرسید چرا تازگی تغییر کردی و زود بهم میریزی؟ جوابی نداشتم ولی بعد که خودمو و شرایطو تحلیل کردم به این نتایج رسیدم

دیروز برام کاری پیش اومده بود که حتما باید حضوری میرفتم یکی از شهرهای نزدیکمون و اصلا برام مقدور نبود که با این وضعیت بیماری عسل باخودم ببرمش. بلطف خدا خواهرم برای کار پایان نامه ش چند وقته که اونجا میره و منم کارمو بهش سپردم که بجای خودم بره و خواهر مهربونم با وجود مشغله های خودش تمام و کمال کارمو انجام داد و امروز هم مدارکشو برام میفرسته و منم خیلی ریلکس از خونه بیرون نرفتم و همه چی انجام شد. اینم یکی دیگه از مزایای داشتن یه خواهر دوقلوی همسان و مهربون. خلاصه اینکه نه چک زدیم نه چونه، عروس اومد به خونه

* مدتیه که عضو کتابخونه شدم و فرصتی جور میکنم که پای مطالعه بشینم و کلی کتابهای خوب خوندم: شکل گیری شخصیت در کودکی، شکلات، فاطمه فاطمه است. یه کتاب درباره ی خاطرات و توصیه های امام عصر عج. الان هم که مشغول خوندن "دا" هستم که عمیقا منو فرو برده توی کشتار و واقعیات دفاع مقدس. اونقدر ظریف و دقیق خاطرات و جزعیات اتفاق ها و حوادث اون روزها توصیف شده که توی هیچ فیلم و سریالی اینقدر با جنگ زده ها همزاد پنداری نکردم. خط به خطشو که میخونم با دیدن از خودگذشتگی پیر و جوون و نوجوون های اون زمان از خودم و اینکه برای آرمان و هدفم هیچ کاری نکردم بدم میاد. هیچ قیاسی بین ما و اون ها نمیشه بکار برد. با خوندن این کتاب و کتاب "من زنده ام" که چند ماه پیش خوندم دیدم نسبت به جنگ زده های دفاع مقدس تغییر کرد. چون شهر مادری ما یکی از مقصد های جنگ زده ها بود که اون زمان میزبان خیلی از مهاجرها بود و تا حدودی باهاشون برخورد داشتیم و همیشه فکر میکردم جنگ شد و این خانواده ها دقیقا مثل اسباب کشی اسباب و وسایلشونو بار کامیون زدن و اومدن تو این شهر و این خونه بدون اینکه آب تو دلشون تکون بخوره. ولی حالا میفهمم که چی کشیدن و بازهم خیلی ها حاضر به ترک شهر نبودن و بازهم موندن و عده ای رو با زور و با چشمهای گریون از شهر بیرون کردن. حتی عده ای که نقشی توی دفاع کردن و مبارزه نداشتن مثل سالخورده ها اعتقاد داشتن که رفتنشون دشمنو بی پرواتر می کنه و دل مبارزهای خودمونو خالی میکنه و راوی و قهرمان داستان که تا اینجا فقط دو هفته ی اول جنگ رو توصیف کرده یه دختر هفده ساله هست که اگه من جای اون بودم به روز سوم نمیرسیدم و اگه جون نمیدادم حتما از اون مهلکه فرار میکردم اما چطور زهرا موندو اینقدر مبارزه کرد؟!!

هنوز برام سواله که این دختر چطور تا پایان جنگ زنده مونده و الان چه حالی داره با وجود این همه رنج و سختی و خاطرات تلخ گذشته خیلی دقیق و مو به مو توی سالهای اخیر این خاطراتو مکتوب کرده؟

خدایا بمنم کمک کن و این اراده و ایمان قوی رو بده که هدف و آرمانمو به هر خواسته ی دیگه ای ترجیح بدم و قدرت مبارزه و جنگیدن براشون داشته باشم.

اگه من اون زمان بودم چه برخوردی داشتم؟؟؟؟ پایان هر پاراگرافی که میخونم این سوالو از خودم میپرسم و جوابم شرمندگیه

بعد از دو هفته چک و چونه زدن با دانشجوها برای نمره دادن فقط بر اساس نیاز اونها به نمره! بهشون فرصت دادم که شنبه بیان دوباره امتحان بدن و نمره ی قبلی رو جبران کنند و بهانه ها و فرار کردن هاشون شروع شد و اینجور که پیداست فقط قصدشون نمره گرفتن بدون هیچ تلاش و زحمتی هست!! فعلا یک نفر قراره بیاد امتحان بده اگه اونم سر حرفش بمونه تا شنبه. منم دوباره باید عسل و بزارم مهد و برم دانشگاه.

نوشته شده در پنج‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1394ساعت 08:30 ب.ظ توسط شهره نظرات (3)


Design By : Pichak