X
تبلیغات
رایتل
























کاشانه عشق ما

شهره هستم سال 90 با همسر عزیزم زندگیمونو شروع کردیم و این روزها منتظر کوچولومون هستیم که تو راهه. همین بهانه نوشتن خاطراتم شده-------------- دختر نازنینمون مرداد 92 بدنیا اومد و کاشانه مون سه نفره شد اما عشقش چند برابر

آخرین ماه سال برای ما یکم سخت شروع شد. شنبه که عسل رو بردم مهد دوساعت بعدش تماس گرفتن و گفتن تب داره و برم دنبالش. این قانونشون خیلی خوبه که بهیچ عنوان بچه ای که بیمار باشه رو تو مهد نمیگیرن. منم از صبح یکم مشکوک بودم اما حال عمومی ش خوب بود. با وجودیکه دوتا از همکارام نبودن و سرم شلوغ بود سریع کارهارو مرتب کردم و رفتم دنبالش. مربیش میگفت برعکس همیشه که با خوابیدن مخالفه امروز تا گفتم میخوابی؟ جواب مثبت داد و حدود یکساعت تو تخت استراحت کرده اما تبش پابرجا بود از داروخونه براش شربت خریدم و اومدیم خونه و سعی کردم تبشو پایین بیارم اما موقت جواب میداد. تا شب حال خودم هم بد شد و تب و سرگیجه سراغ خودم هم اومد. صبح میخاستم بریم دکتر اما اصلا نتونستم از خونه بیرون بیام تا عصر که همسر اومد و دکتر برای هردومون آنفولانزا تشخیص داد و آمپول و سرم زدم و عسل هم یه آمپول کوچولو زد که جیغ از دخترم در اومد. اصلا هیچ تصوری از آمپول نداشت و براش غیر منتظره بود. منم تو تخت کناری به سرم وصل بودم و فقط ناظر صحنه بودم. در کنار این بساط وضعیت جوی شهرمون بسیار آلوده بود و یکی از دلایل شدت بیماریمون آلودگی هوا بود و البته دلیل اصلی ترش بخاطر چندروز پیش بود که تو حمام آب سرد شده بود و عسل دل از حموم نمی برید و با آب سرد مشغول آب بازی و به تعریف خودش لباس شستن بود و در نهایت هم با گریه از حموم آوردیمش و قبول نمی کرد که لباس تنش کنیم. اون شب دکتر برام دوروز استراحت نوشت  و موقع خارج شدن از درمانگاه رعیسمون زنگ زد و بعد از احوالپرسی گفت که بخاطر شرایط بد هوا فردا اداره تعطیله.  و یک روز از مرخصی من همزمان شد با تعطیلی. دیروز تو خونه استراحت کردیم و از اون طرف همسر نشونه هایی از سرماخوردگی داره که گاهی قوت میگیرن و گاهی کمرنگ میشن. 

امروز عسل و بردم مهد و بعد که تلفنی حالشو پرسیدم گفتن زیاد سرحال نیست و کسله. خودم با وجودیکه سرم خلوت بود صلاح ندونستم مرخصی بگیرم و همسر زحمت کشید و با فاصله ی زیادی که محل کارش با مهد داره عسل رو آورد خونه و وقتی من رسیدم خابونده بودش. خودش هم بلافاصله برگشت شرکتشون. ناگفته نماند که به خونه حسابی رسیده بود و تو فرصت کمی که داشت اتاق عسل و حال و آشپزخونه رو مرتب کرده بود. من بعد از ناهار بساط سوپ گزاشتم و همچنان منتظرم عسل بیدار بشه و سرفه های خشک امانمو بریده.

خیلی دوست داشتم بریم پابوس امام رضا (ع) و برای این هفته برنامه ریزی کرده بودم اما از طرفی حال نامساعدمون و پروازهای شلوغ آخر سال و البته دلیل اصلیش دعوت خود آقا هست که مثل اینکه ما لایق نیستیم زاعرشون باشیم. 

آقای عزیزم خودت میدونی چقدر مشتاق پابوسی تون و دعای کمیل حرمتون هستم (سشنبه عصر)

نوشته شده در پنج‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1394ساعت 08:22 ق.ظ توسط شهره نظرات (0)


Design By : Pichak