X
تبلیغات
رایتل
























کاشانه عشق ما

شهره هستم سال 90 با همسر عزیزم زندگیمونو شروع کردیم و این روزها منتظر کوچولومون هستیم که تو راهه. همین بهانه نوشتن خاطراتم شده-------------- دختر نازنینمون مرداد 92 بدنیا اومد و کاشانه مون سه نفره شد اما عشقش چند برابر

همونطور که قبلا هم اشاره کردم تو این شهر ، خیلی زودتر از بقیه مناطق به استقبال تابستان آتشین میریم و دیرتر از بقیه هم بدرقه ش میکنیم. بهمین ترتیب برای اومدن عید و بهار هم عجول هستیم و دو-سه هفته هست که بساط بخاری ها جمع شده و ساکن انباری شدن در عوضش  سرسبزی و بوی چمن و چشمک های گرم آفتاب مهمونمون شده. باید تا تنور بهار گرمه استفاده ببریم و نفس های بهاری بکشیم که عمرش کوتاهه و خیلی زود با شروع سال جدید بهار از اینجا خداحافظی میکنه. ماهم بیکار ننشستیم و توی خونه و اداره پنجره هارو باز گزاشتیم و پرواز پرنده های خوشحال و پرهیجانو تماشا میکنیم و از آوازشون لذت میبریم. 

سفر اخیرمون حسابی خوش گذشت و با دستی پر سه شنبه برگشتیم. البته همسر عجله داشت و خیلی سعی کرد برگشتمون دوشنبه باشه ولی من قلبا دوست داشتم بیشتر بمونیم حتی یک روز. خوشبختانه بلیط جور نشد و سه شنبه هم با پرواز مستقیم نتونستیم بیایم و اومدیم یکی از شهرهای اطراف و از اونجا اومدیم خونه و یک شب راحتو توی خونه ی خودمون و رختخواب خودمون  گزروندیم. فرداش من یک سفر کاری کوتاه داشتم دقیقا بهمون شهر کذایی که باوجود فاصله ی نه چندان دورش یک ساعت و نیم تو مسیر هستیم. مجبور شدم  صبح فردا بهمراه یکی از همکارای جدید (که میتونه یه دوست خوب هم باشه،) دوباره این مسیر خسته کننده رو رفتیم و برگشتیم و البته من یک کتاب جدید برای این ترم دانشگاه میخواستم که نایاب شده و اونم یمقدار خرید عید داشت و بعد از انجام کارمون باهم رفتیم بازار. همکارم خریدهاشو انجام داد اما کتاب من همچنان یافت نشده. ظهر برگشتیم و منم تونستم بموقع و مثل همیشه عسل رو بردارم و بریم خونه اما با یه کوه خستگی و یه کوه دیگه کار توی خونه که با کمک همسر تا آخر هفته کارها انجام شد. جمعه اولین جلسه ی کلاسهای این ترم بود که این ترم کلاسها فول شده و از 8 صبح تا5 عصر جمعه بدون وقفه برگزار میشه. شانس آوردم که دانشجوها از کلاس آخر زیاد استقبال نکردن و فقط 2 نفر حاضر شده بودند و منم یک فصل درس دادم و ساعت 3 کلاسو تعطیل کردم و تازه رفتم خونه ناهار خوردم. همسر در نبود من استارت خونه تکونی رو زده بود و اتاق خودمون و آشپزخونه رو تا حدودی سروسامون داده بود. تا رسیدم غذارو برام گرم کرد و خوردم و بعدش عملا کاری نمیتونستم بکنم. همسر طبق معمول جمعه ها رفت سراغ ماشین و اونو هم تمیز کرد. منم بعد از یکم  استراحت آماده پیاده روی شدم و باهم تا پارک نزدیکمون رفتیم بصرف یه  بستنی  پاستوریزه که بعد از سرماخوردگی اخیرمون خیلی بدنمون بهش احتیاج داشت و چسبید. عسل دوتا بادکنک آورده بود توی پارک و هردو بنفش. اونجا یه دوست پیدا کرد و بعد از کمی بازی به پیشنهاد خودش رفتیم و یکی از بادکنکهاشو دادیم به اون و دختره هم با اصرار ما قبول کرد اما به ربع ساعت نرسید که عسل از کارش پشیمون شده بود و مرتب میرفت سراغش که بادکنکو پس بگیره و من سعی میکردم منصرفش کنم و تا موقع برگشتمون قصد داشت بادکنکو پس بگیره و بهیچ نحو فراموشش نمی شد. 

فرداش که از مهد اومد خونه میگه:مامان دوستم بهم زنگ زد!!!(کلا ارتباط تلفنی خیالی زیاد داره) و گفت بادکنکو نمیخوامش بیا ببرش. بادکنکه اذیتش میکنه!!!!

من: عزیزم خوب بادکنکو خودتو هم اذیت میکنه

عسل: نه منو دوست داره فقط اونو اذیت میکنه


این هفته هم عادی گذشته و از طرفی ما خونه رو مرتب میکنیم و عسل بهم میریزه. چند روزه که شبها دیر میخوابه و کم خوابیش باعث میشه عصبی بشه و وقتی عصبی میشه فقط بدنبال چیزی هست برای پخش کردن. از جمله لباسهای کمد و کشو، اسباب بازیهاش، کفش های جاکفشی، غذاهای سر میز یا سفره و البته پاره کردن کتاب و کاغذ که تا الان بجز کتابهای خودش دوتا از کتابهای امانتی کتابخونه هم به فنا رفتن و نابود نابود شدن و من هنوز روی برگشتن به کتابخونه رو ندارم. نمیدونم باید برای حل این مسعله چه کاری انجام بدم. برای خوابیدن هم خیلی مقاومت میکنه و صبح هم ناچار حول و حوش 7 بیدار میشه.

*خوشبختانه امروز روز کاری خلوتی دارم.

نوشته شده در سه‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1394ساعت 10:03 ق.ظ توسط شهره نظرات (3)


Design By : Pichak