X
تبلیغات
رایتل
























کاشانه عشق ما

شهره هستم سال 90 با همسر عزیزم زندگیمونو شروع کردیم و این روزها منتظر کوچولومون هستیم که تو راهه. همین بهانه نوشتن خاطراتم شده-------------- دختر نازنینمون مرداد 92 بدنیا اومد و کاشانه مون سه نفره شد اما عشقش چند برابر

سلام عید سعید و فرخنده رو به دوستای عزیز و روزه داران گرامی تبریک میگم. روزهای پایانی ماه رمضان مثل همیشه خیلی سریع میگزره و هنوز تموم نشده احساس دلتنگیش میاد. تو روزهای آخر واقعا شکرگزار خداوند بودم که کمکمون کرد و در سلامتی تونستیم وظیفه شرعیمونو انجام بدیم هرچند سخت بود اما همینکه میدونیم برای چه کسی و بدستور اون روزه میگیریم سختیهاش شیرین میشد. بعد از کمی بالا و پایین کردن و تصمیمات نامعین بلاخره قرار شد تعطیلاتو خونه بمونیم استراحت کنیم چون همسر پنجشنبه باید سرکار میرفت و منم خوشحااال از اینکه سه روز تعطیلم و حسابی کمبود خوابم جبران میشه و البته کلی کارهای عقب افتاده. دوست داشتیم روز عید بریم اطراف شهر یه منطقه خوش آب و هوا اما صبحش ساعت ده و نیم بیدار شدیم و چون تا مقصدمون حدود سه ساعت راه بود برنامه رو موکول کردیم به روز جمعه و جمعه هم حدود ساعت یازده بیدار شدیم و به این نتیجه رسیدیم که بدنمون بیشتر از تفریح به استراحت نیاز داشته. و شبها بیرون میرفتیم و پارک و خرید و رستوران و خاطره ی خوشی شد. ان شاالله قراره آخر این هفته بریم شهر خودمون و جبران کنیم. امسال از شب نوزدهم خیلی دوست داشتم برم مراسم حسینیه هم بخاطر خودم و هم عسل. باوجودیکه فرداش قرار بود برم سرکار اما تصمیمم جدی بود ولی متاسفانه عصرش نتونستم بخابم و شب خیلی خسته بودم و کمی خابیدم و قبل از اذان بیدار شدم و کمی از اعمالو انحام دادم. شب بیست و یکم آماده و با انحام مقدمات راهی شدیم و عسل هم پر از اشتیاق برای رفتن ب احیا بود که متاسفانه توی مسیر برای ماشبنمون مشکلی پیش اومد و همسر مشغول رفعش شد و ما خواستیم باقبمانده راه رو پیاده بریم اما چون مشکل اساسی بود برای برگشتمون وسیله نداشتیم و صلاح دونستم برگردیم خونه و بعد از کمی استراحت و خابوندن عسل خودم مشغول دعا شدم و بلاخره شب بیست و سوم ماهم دعوت شدیم و بعد از خواب خوب عصر شبش با عسل رفتیم احیا و دختر نازم خیلی خوب همراهی کرد و فقط اواخرش خسته شد و بردمش توی حیاط و تایم کوتاهی خوابید تا مراسم تموم شد و برگشتیم. توی جاهای شلوغ بهیچ عنوان ازم جدا نمیشه و حتی وقتی توی حیاط بودیم و بچه ها بازی میکردن اصلا پیششون نرفت که مبادا منو گم کنه. برعکسش سالهای قبل که برای مراسم میرفتیم بدون توجه بمن تو شلوغی شبستون بین مردم میچرخید و سرگرم میشد منم داعم چشمم بهش بود و اصلا از دعا چیزی نمیفهمیدم. چند دقیقه یکبارهم میرفتیم سراغش و میدیم با کیف یا گوشی یکی سرگرم شده و میاوردمش کنارم. دوباره راهشو میگرفت و میرفت. امسال خدارو شکر نگرانی از این بابت نداشتم با یه دختر کنارمون دوست شده بود و با وجودیکه 8-9 ساله بود همبازی خوبی شده بودن.

دیروز تو خونه یکم خیاطی کردم در حد ملافه و یه گل سر برای عسل که حسابی ذوق زده شد و بهم انگیزه داد.

پینوشت: چقدر خوبه که موقع کار میتونیم آب یا تنقلات بخوریم

نوشته شده در شنبه 19 تیر‌ماه سال 1395ساعت 10:11 ق.ظ توسط شهره نظرات (0)

هفته ی پیش با تمام خستگی و کم خوابیش داشت به قسمتهای خوبش میرسید. چهارشنبه بعد از ظهر یکم خوابیدم و عسل زود بیدارم کرد همسر هم مثل همیشه حدود 7:15 اومد و استراحتی کرد ماهم ماه عسل دیدیم. بعد از افطار ی و جمع کردن بساطش تشنه ی خواب بودم. سه تایی تو اتاقمون بودیم و مشغول صحبت که گوشی همسر زنگ خورد و یکم مشکوک و مبهم صحبت میکرد و تو اینجور مواقع من سرتاپا گوش میشم و در انتها پرسید مراسم تشییع کی هست؟ فهمیدم که اتفاق بدی افتاده و معلوم شد که دایی همسر که مدتهاست بیماره از دنیا رفته. بخاطر فشار کاری همسر اول قرار شد پنجشنبه اول وقت بره سرکار و بعد مرخصی بگیره و بریم شهرمون برای مراسم و جمعه بعد از مراسم برگردیم. منم از طرفی میخواستم برم و از طرفی به 7-8 ساعت مسیر فکر میکردم و خستگی و کم خوابی فعلی و بعد از برگشت هم شروع یک هفته کار و صبح به همسر گفتم که ما نمیایم خیلی برامون خسته کننده هست و خودش هم بهتره با اتوبوس بره چون تنهاست و دوروز پشت سرهم باید رانندگی کنه و بعد از خداحافظی  همسر رفت و من خابیدم و کمی بعد با صدای آرومش که داشت بیدارم میکرد چشمامو باز کردم و گفت من دارم میرم نمیای؟تازه متوجه شدم که حداقل دو-سه ساعت خوابیدم  از همسر ساعتو پرسیدم و بعد گفت برای شنبه مرخصی گرفته که شنبه برگرده و منم گل از گلم شکفت و گفتم پس ماهم میایم. عسل کنارم خابیده بود و بی سر و صدا مشغول آماده شدن برای سفر دوروزه شدم و دوش گرفتم و تو این فاصله همسر وسایل خودش و عسل و خوراکی برای بین راه جمع کرد. و یکساعته براه افتادیم و یکم از شهر دور شدیم و روزه مونو باز کردیم. اگه بعد از اذان حرکت میکردیم و روزه مونو حفظ میکردیم توی گرمای بین راه و خستگی خیلی بهمون فشار میومد. حدود ساعت 6 رسیدیم خونه که با استقبال مامان و خواهر کوچیکم  مواجه شدیم و بعد از پذیرایی مختصر رفتیم عیادت داییم که دوهفته پیش پاش آسیب دیده و پلاتین گذاشته بود. بعد اومدین خونه به اتفاق مامان و بابا و خواهرها و شوهر خواهر و مامان بزرگ و بابا بزرگ و دایی کوچیکه افطاری کله پاچه ی دورهمی خوردیم که منم هوس کرده بودم و دور هم لذتبخش تر بود. فرداش همسر رفت برای مراسم تدفین و هر چقدر اصرار کردم راضی نشد ما بریم و با خواهرهاش رفتن. ماهم اون روز روزه بودیم و با اون گرما اگه رفته بودم خیلی بهم فشار میومد. ظهر با مامانم رفتبم خونه خاله و سرزدیم و بعد همسر اومد و رفتیم مراسم ختم. شب هم بعد از افطار رفتیم دیدن مامان بزرگم که خونه عمه بود و عموهام هم اتفاقی اومدن و دیدار تازه کردیم با همه. جمعه صبح بامامان یکم رفتیم خرید و  زود بدگشتیم و دوباره قبل از اذان براه افتادیم و تو راه روزه مونو باز کردیم منم یکم خوابیدم تا رسیدیم به یکی از شهرهای بندری بین راه که قصد داشتم از اونجا چرخ خیاطی بگیرم. همسر بیدارم کرد و گفت رسیدیم ولی یکم زود بود و یکم منتظر شدیم و قدم زدیم تا مغازه ها باز شدن. البته هواش خیلی خوب بود و اصلا اکن گرمایی که انتظار داشتیم نبود. عسل بستنی میخواست و براش  بستنی گرفتیم و تو مغازه که مشغول خودن بود منم شریکش شدم ولی به خودم اجازه ندادم برای خودم بخرم. چون برعکس بقیه اغذیه فروشی ها پوشش نداشت از بیرون. بعد هم چندجا دیدن کردیم و بلاخره یه چرخ خیاطی  نسبتا خونگی خریدیم و راهی شهرمون شدبم و از اینجا به بعد با سردردی که به مرور شدید میشد تحمل کردم تا رسیدیم و جزء خوانی قرآنمو تو ماشین خوندم و خونه هم نتونستم کاری کنم. گوشت خورشتی خریده بودیم همسر خورد کرد و من خابیدم بعد هم با عسل اومدن  خانوادگی خابیدیم. امروز هم کمی دیر و با نیمچه سردرد اومدم سرکار و نسبتا مشغولم.

اینم از خاطره ی سفر دو روزه و فشرده تو ماه مبارک و گرمای این منطقه که سوغات سردرد هم همچنان همراهم هست ولی توی راه همسر میگفت با وحودیکه دو سه روزه بود اما بهش خوش گذشته و روحیه ش عوض شده و البته برای منم موثر بود.

نوشته شده در یکشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1395ساعت 11:07 ق.ظ توسط شهره نظرات (1)

سلام

شروع ماه مبارک رو به دوستان بویژه روزه داران تبریک میگم. امسال روزه داری به سبک یک مادر شاغلو دارم تجربه میکنم. کلا مادر ی ک شاغل باشه کمخوابی داره حالا ماه رمضان هم باشه دیگه بیشتر. مسئله اینجاست که وروجکمون تو مهد یه خواب اساسی میره و تو خونه پر از انرژیه و ماهم ترجیح میدیم بعد از ظهر نخوابه که شب زودتر بخوابه اما اون اصلا دلش نمیخواد وقتی بیداره ما بخوابیم بخصوص وقتی یکی از ما فقط پیشش هست. ناچار من بعد از ظهر که میرسم خونه خودمو کنترل میکنم تا همسر بیاد و اون وقتی قیافه منو میبینه سریعا پیشنهاد میده که بخوابم و خودش مراقب عسل هست و منم از فرصت استفاده میکنم و بسته به توجهات بی شاعبه ی دختری بین نیم تا دوساعت موفق به استراحت میشم. و بعد شیفتمون عوض میشه و همسر میخوابه. دیروز تو اداره بخشنامه اومد که بخاطر گرما شروع ساعت کاری صبح ها 6:30 و تا 14:45 !!!  همه شاکی شدن بخاطر ماه رمضان که بعد از سحر نیاز دارن بخوابن. مشکل منم که جدی تر هست چون مهد ساعت 7 باز میشه و کلا فکر نمیکنم تو شهرمون هیچ مهدی زودتر باز بشه. دیروز به مربیش گفتم و گفت خودش اولین نفر ساعت 7:05میاد. منم صبح تا 6:35خوابیدم و جوری تنظیم کردم که با مربیشون همزمان رسیدیم. عسلو درحالت خوابیده بردم تو تختش گزاشتم که البته نهایتا بیدار شد و خداحافظی کردیم و اومدم. تا الان هم فقط یک نفر مراجعه کننده داشتم و بیشتر درحال وبگردی ام. 

مشکل جدیدمون هم  شروع پیک کاری آقای همسرجان هست که قراره از شنبه صبح ۶:20 از خونه بره الی 8 شب!! اونم با زبون روزه و منم دست تنها میشم. در نبود همسر افطاری رو باید خودم درست کنم که معمولا همسر بعهده میگیره خواب بعد از ظهرم کنسله. 

امتحانهای پایانی دانشگاه شروع شده و فردا خودم باید برای امتحان برم سرجلسه. کوهی از برگه های امتحان منتظرم هستن و من هنوز تکلیف نمره امتحانهای میانترم رو مشخص نکردم که بلاخره امروز صبح همینکه رسیدم اداره مشغول تصحیح شدم و خدارو شکر تموم شد تا فردا که برم بقیه رو بیارم.

تعطیلات هفته ی گذشته رفتیم شهر خواهرم و از آخرین روزهای شعبان استفاده بردیم. دایی کوچیکه و دختر خاله م هم  اومدن و تو هوای نسبتا خنکتر اونجا حسابی بهمون خوش گذشت و رفع خستگی شد بعد هم بهمراه دایی و دختر خاله اومدیم خونه خودمون و دایی جان صبح ها در نبود من حسابی زحمت تهیه صبحونه و پختن ناهار و شستن ظرف و ... میکشید و مارو اساسی شرمنده کرد. این چند روز شبهها بیرون میرفتیم و دیرتر میخوابیدیم منم صبح ها عسل رو نمیبردم مهد که راحت بخوابه و معمولا 12-1ظهر بیدار میشد و بازهم زحمت صبحانه دادن و کارهاش با دایی بود بی منت و با دل و جون کمک میکرد. تا دیروز صبح که قصد رفتن کردن و حدود ساعت ۸ شب رسیدن خونه. این دایی کوچیکه اختلاف سنی چندانی با ما نداره و همسن همسرجان هست و کلا همه باهاش احساس برادری داریم و باهمسر هم مثل دوتا رفیق صمیمی هستن و وقتهایی که ما میریم شهرمون دایی همه برنامه هاشو با همسری و شوهر خواهرم تنظیم میکنه و هر روز باهم در گردش و خرید و استخر و کوهنوردی و ... هستن. البته این چند روز دایی خیلی از گرمای هوای اینجا شاکی شده بود و همینکه یکساعت شبها باهم میرفتن بیرون گرمازده برمیگشتن. 

دیروز قبل از افطار که خواب بودم عسل بیدارم کرد و فکر میکرد من از سردرد خوابیدم. قرص پیدا کرده بود و با اصرار میخواست بزاره توی دهنم که سرم خوب بشه!منم دیدم خوابیدن فایده نداره و یدفعه بسرم افتاد طبق رسم هر سالم حلوا خرمایی درست کنم و بساط هسته درآوردن خرماهارو پهن کردم روی فرش. و قسمتهای 25 و  26 سریال شهرزادم گزاشتم که این کار نا تمام هم ختم بشه و البته اواسط قسمت 26 با برنامه محبوب ماه عسل تداخل پیدا کرد و بازهم ناتمام موند و در وصف حلوا هم همین بگم که حدود نصف جعبه خرما تبدیل به حلوا شد و چیزی نمونده بود که تا قبل از سحر اثری ازش نمونه و تنها خورنده ش البته خودم هستم. عسل خیلی کم مبخوره و کلا با حلوا حس خمیربازی داره و باهاش شکلهای تخیلی درست میکنه. همسر هم که اصلا اهل شیرینی جات نیست ولی حلوا خیلی حالت شکلات کاراملی پیدا کرده بود که اصلا نمیتونستم مقاومت کنم و به اندازه بخورم. با مشارکت هم ساعت ۱۱ عدس پلو آماده دم  کشیدن شد برای سحر و ماهم آماده خوابیدن که تا عسل خوابید شد ساعت ۱۲.

پی نوشت: هنوز حس و حال ماه رمضان سراغم نیومده. شاید چون تو خونه نیستم و زیاد تیوی و برنامه های قرآن و مناجات ماه رمضان بگوشم نخورده. البته روزه داری هم چندان برام تازگی نداره و تقریبا از آبان گذشته هر هفته 2-3 روز روزه قضا میگرفتم و بلطف خدا موفق شدم 71 روز از قضاهای گذشته رو تا قبل از ماه مبارک بگیرم و خیالم بابت دوسال شیردهی راحت شد و سبکبال شدم. ماه رمضان سال گذشته مد طعام این دوسال رو پرداخت کردم و با مشاور مذهبی که صحبت کردم گفتن باید در اسرع وقت و در حد توان جبران کنم و قضای روزه هارو بگیرم و تصمیم جدی برای اینکار گرفتم و از آبان ماه که روزها نسبتا کوتاه بود شروع کردم تا قبل از سال جدید ۶۰روز گرفتم و یازده روز پایانی هم امسال گرفتم که البته روزها بلندتر و گرمتر شد بود اما خدای مهربون خیلی کمکم کرد و حالا آمادگی کامل برای شروع دوباره حس زیبای مادر شدن دارم تا پروردگار چه رقم زند.

نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1395ساعت 09:03 ق.ظ توسط شهره نظرات (1)

سلام و سال نو همه ی دوستان مبارک و پر از شادی

امروز من و همسر اولین روز کاری سال جدیدو شروع کردیم و هرچند هنوز اداره جوششی بخودش نگرفته اما من سرکارم حاضر شدم و بیشتر مشغول صحبت با همکارا و وبگردی بودم. 

تعطیلات ما کاملا درون پرانتز سفر به شهرمون گذشت. یعنی از 26 اسفند که برگشتیم خونه آماده رفتن شدیم و یکی دو ساعت بعدش براه افتادیم و دیروز بعد از ظهر به خونه برگشتیم. روز آخر کارم چون مثل امروز سوت و کورو خلوت بود زودتر مرخصی گرفتم و رفتم تو مهد که یکم پیش عسل باشم و بعد بریم خونه. رفتن من همانا و برگشتمون دوساعت بعد همانا. بهیچ عنوان دوست نداشت برگردیم و مرتب پیشنهاد کار جدید میداد. میوه خورد بازی کرد نقاشی کشید ناهار خورد دوباره بازی کرد تا بلاخره رضایت داد خداحافظی کنیم و برگردیم. از صبح که میرسوندمش مهد  برای مربیش یک جعبه شکلات خریده بودم که بهش بده و گفتم که امروز خیلی بازی کن و با دوستهات خداحافظی کن که دیگه از فردا مهد نمیای و میریم "دیار". یکم ناراحت شد و گفت مامان وقتی "دیار" تعطیل شد دوباره میایم مهد؟ گفتم آره. اونجاهم موقع برگشت به همه ی دوستاش از کوچولوی ده ماهه تا 4 ساله دست داده و خداحافظی کرد و مربیشو بوسید و خداحافظی کرد و با خوشحالی اومدیم. تو مهد که بودم همسر زنگ زد و گفت امروز سرم خلوت بوده و احساس خستگی ندارم و ما آماده بشیم که وقتی برگشت حرکت کنیم بسمت دیار . اومدیم خونه و بیشتر مشغول مرتب کردن خونه و ناهار و شستن ظرفها بودم و وسایلمون تقریبا آماده بود. همسر که اومد آماده شد و وسایلو تو ماشین گذاشت و ساعت 5:30 عصر حرکت کردیم و خانواده م هم که برای فردا منتظر بودن بریم کلی خوشحال شدند که شب پیششون هستیم. تو راه من خیلی خسته بودم و تمامشو همسر رانندگی کرد و بخصوص آخرهای مسیر که خسته شده بود نمیتونستم جلو خوابمو بگیرم و هی چرت میزدم تا بلاخره با سلام و صلوات رسیدیم. هوا خیلی سردتر بود و بین راه که برای شام پیاده شدیم با وجودیکه کلاه و کاپشن عسل رو پوشوندیم اما انگار همونجا سرما خورد. شام جیگر سفارش دادیم و کلی هم منتظر شدیم تا آماده بشه ولی تو سرما بهمون چسبید. شب دیر وقت رسیدیم و با این همه استقبال گرمی ازمون کردند و نزدیکهای صبح خابیدیم. پنجشنبه تو خونه بودم و مشغول تدارکات و جمعه هم مراسم جشن عقد خواهرم بود که از صبح مشغول آمادگی بودیم و مراسمشون خیلی عالی برگزار شد. خوبیه این جشن  این بود که قبل از عید همه ی فامیلو یکجا دیدیم و بسیار خوش گذشت. شنبه عصر همسر خواست که باهم بریم خرید و عسلو خونه گزاشتیم و رفتیم براش عیدی خریدیم و یه عیدی خوشگل هم برای من خرید. شنبه صبح برای تحویل سال بیدار شدیم و همه ی خانواده باتفاق مادربزرگم دور سفره نشستیم باستثنا عسل که بخاطر دیرخوابی های شب بیدارش نکردیم. بعد از تحویل سال و چندتا از تبریک گفتنها تا ظهر خابیدم که خیلی بهم چسبید. از عصر هم چندتا مهمون اومد و من بیشتر تو خونه بودم. فقط به خواهرهای همسر سر زدیم . کلا امسال زیاد حس بیرون رفتن از خونه نداشتم بجز دید و بازدیدهای عید و یکی دوبار که باهمسر رفتیم خرید جایی نرفتم. روز دوم عید بعد از مهمونداری خونه مامانبزرگم رفتیم و شبش هم عروسی دعوت بودیم که اونجاهم خوش گذشت و بویژه به عسل که لباس عروس پوشیده بود و احساس میکرد خودش عروس هست و داعم وسط داشت میرقصید. روز سوم عید دوباره خونه بودیم و عصرش رفتیم مهمونی و بعد رفتیم هایپر و تا دیروقت مشغول خرید بودیم روز چهارم به اتفاق خانواده خودمون و خانواده داماد جدید رفتیم باغ که هوا سرد اما دلپذیر بود و خاطره ی خوبی شد. روز پنجم مابقی دید و بازدید هارو انجام دادیم و در آخر هم به دوست عزیزمون سر زدیم و صبح جمعه به اتفاق خواهرم و همسرش برگشتیم . تا اواخر مسیر که اونها هم جدا شدند و اومدیم خونه بعد از استراحت کوتاهی و جا دادن بخشی از وسایل خونه رو آماده ی پذیرایی کردم و شام درست کردم و شب بع از حدود یک سال و نیم مامان بزرگم و دایی اومدن خونه مون. اونا اومده بودن اطراف شهرمون بگردن و من از مامان بزرگم خواستم این هفته بیان پیشمون که وقتی من سرکارم تو خونه پیش عسل باشند. اول مامان بزرگم بخاطر پادردش که شدت گرفته بود قبول نکرد اما بعد ناراحت شد که بهم جواب رد داده و اومدن. دیشب در کنار هم شب خوبی داشتیم. همسر و داییم همسن هستن و خیلی باهم جورند و البته دایی برای ماهم مثل داداشه. دیشب استرس زود خابیدن و استراحت کافی برای امروز داشتم که عسل بدقلقی میکرد و دیر خابید. صبح ها معمولا من کمی زودتر از همسر میام سرکار ولی امروز خیلی با حوصله و آرامش آماده شدم و چون روز اول کاری بود میدونستم که مهم نیست زود برسم. قبل از اومدنم متوجه شدم عسل تب داره و بیدارش کردم با وعده و وعید بهش شربت دادم و بردمش دستشویی و بعد هم منتظر شدم تا خابید و در آخر یکساعت دیرتر از همیشه اومدم سر کار و یکساعت مرخصی گرفتم بخاطر صبح. والبته اینجاهم کارخاصی نکردم اما لازم هست حاضر باشیم.

*دیشب زیاد پرخوری کردم و امروز نیت روزه گرفتم البته روزه قضا. خدارو شکر کمکم کرد از بعد از ماه رمضان تا پایان سال 56 روز از روزه های قضامو گرفتم و تصمیم دارم با یاری خدا تا قبل از شروع ماه رمضان امسال 14 روز دیگه بگیرم که یه بسته ی 70 روزه بشه جبران روزه هایی که نگرفتم.

*دوست دارم زودتر برم خونه. وقتی کاری برای انجام دادن ندارم کلافه میشم. بخصوص الان ک نگران حال عسل هستم. البته وسطهای تایپ این پست دایی با عسل اومدن اداره که کلید خونه رو بگیره و حال عسل خیلی بهتر بود.

*بیشترین چیزی که امسال از خدا خواستم و میخواهم در راس همه فرج آقامون هست و بعد هم سلامتی و دلخوشی. وقتی همه دور هم شاد و یکدل هستیم حس میکنم که این نعمت خیلی بزرگی هست که ازش غفلت میکنیم و قلبا و زبانا خدارو شکر میکنم و میخوام که برامون مستدام کنه. 

*تا آخر فروردین امسال سه تا مراسم عروسی دیگه دعوتیم که خیلی خوشحال کننده و امیدوار کننده هست. ان شالله امسال و سالهای بعدیمون سال شادیها و خوشبختیها باشه.آمین

نوشته شده در شنبه 7 فروردین‌ماه سال 1395ساعت 01:08 ب.ظ توسط شهره نظرات (1)

دیگه  چیزی از سال 94 نمونده. سالی که 12ماه پیش پر از امید و آرزو شروعش کردیم و کنار هفت سینش "یا مقلب القلوب " و از ته قلبمون خوندیم و  از خدا فقط خیر و سلامتی خواستیم و خدارو هزاران بار شکر که بیشتر و بهتر از چیزی که خواسته بودیم بهمون عطا کرد و این سالو به نکویی پشت سر گزاشتیم.  

یکی از عادتهای من اینه که وقتی میخوام مرور خاطرات کنم و مسیری که طی کردمو ارزیابی کنم  معمولا رجوع میکنم به یکسال قبل در چنین روزی، دو سال قبل در چنین روزی و گاهی هم چندسال قبلتر در چنین روزی. خاطرات اون زمانمو مرور میکنم و فکر میکنم به اینکه اونموقع چه اهدافی داشتم و دوست داشتم توی بازه ی یکساله یا دوساله چه راهی رو برم و به کجا برسم.

معمولا با همسر جان که مرور خاطره میکنیم برمیگردیم به این نقطه های زمانی بحرانی و بالا و پایین میکنیم و بعد به این نتیجه میرسیم که باید با دست و دل و زبان بگیم " الحمدللله "

اسفند پارسال دوتا سفر پشت هم رفتیم و من همچنان مشغول وظیفه ی شریف شیردهی بودم. چون تازه اسباب کشی کرده بودیم خونه تکونی مختصری داشتیم که همسر جان زحمتشو کشید. یک روز قبل از عید اومدیم خونه و یک روز بعد از عید دوباره رفتیم سفر نوروزی. و روز دوم فروردین شروع پروژه ی خداحافظی با شیر بود. که اونم بلطف خدا چون تو شلوغی عید بود خوب تموم شد. تنها مشکلی که پیش اومد اواخر فروردین بود که سرماخوردگی عسل ، دلخوریشو از مسعله ی مذکور تشدید کرد و با کوچکترین بهونه ای بشدت عصبی و پرخاشگر میشد و این حالتها همچنان وجود داره اما تو برهه های مختلف کمرنگ و پررنگ میشه. نمونه ش همین جریان کمخوابی هاش که عصر ها  اذیتمون میکرد ولی خدارو شکر از هفته ی گذشته توی مهد 2-3 ساعت میخوابه و خیلی عالی شده.

اردیبهشت ماه  دوتا اقدام جدید کردم اوایلش جدا کردن  اتاق خوابش بود که خیلی راحت بود و بعدی که اواخر ماه بنا به شواهدی از پوشک گرفتنشو شروع کردم  ولی خیلی زمان برد و همکاری خوبی نکرد. البته بعد به این نتیجه رسیدم که عجله کردم و  بهتر بود اینکارو موکول میکردم به بعد از دوسالگی.

تیرماه یه سفر خوب با جمع خانواده م رفتیم که خیلی خوش گذشت و  از نیمه ی مرداد رفت و آمد و استرس کار جدید و پیدا کردن مهد که اون هم خدارو شکر توی بهترین زمان شروع شد و برای عسل هم بدون مشکل بود فقط نگران نخابیدنش بودم که اونم داره حل میشه. سفر پرباری هم اوایل اسفند داشتیم که بعد از تقریبا سه سال امام هشتم مارو طلبید و پابوسشون شدیم. کارم هم الحمدللله خیلی خوبه محیط و همکارا بی دردسرن و مراجعامون هم واقعا افراد عزیز و محترمی هستن که قلبا دوست دارم بهشون خدمتی کنم و هرکاری از دستم بربیاد انجام بدم . و البته کار سبکی هست و اگه موقع برگشتن به خونه با بهونه گیری و بدقلقی عسل روبرو نشم معمولا توی خونه که میرسم احساس خستگی ندارم. از دیروز بطور قابل توجهی مراجعها کم شدن و عملا کاری برای انجام ندارم و مرتب وبگردی میکنم و تو شبکه های مجازی میچرخم. دیروز یه جابجایی توی اتاقمون انجام دادیم و میزم  به یه گوشه ی جدید منتقل شده و صبح هم که رسیدم یکم مشغول جاسازی مدارک و پرونده ها شدم . احتمالا ظهر زودتر میرم خونه که یکم به تمیز کاری شخصی برسم. 

کارهای خونه درحد کارهایی که مامانم بهمن ماه برام انجام داد و یک هفته ای که همسر آشپزخونه و اتاقهارو تمیز کرد انجام شده. پنجشنبه هفته ی گذشته برای شام یکی از فامیلارو که قراره بزودی همسایه مون بشن دعوت کردیم البته به اصرار من و همسر دوست نداشت تنها روزی که تعطیل هستم تو خونه خسته بشم اما خودم خیلی دوست داشتم و تقریبا تمام پنجشنبه مشغول تدارکات و مهمونداری بودم. همسر هم صبح سرکار بود و عصر برای کمک به همین مهمونها رفته بود و دست تنها بودم. عسل جان هم از مشغولیت من تو آشپزخونه کلافه شده بود و مرتب شکایت میکرد و تو اوج درگیری آشپزی من لباسمو میکشید و میگفت مامان چون نیومدی پیشم میخوام خودم بکشمت البته منظورم bekeshamet هست .  تو همین فرصت هم تا میتونست حال رو بهم ریخته بود و کلی وقت برای تمیز کاری و مرتب کردن گزاشتم. ولی در نهایت با مهمونها جور شد و براشون حرف میزد با اینکه همه بزرگسال بودن و کسی همزبون  دختر کوچولومون نبود. پنجشنبه به این ترتیب گزشت و صبح جمعه یه روز کاری سخت داشتم که با وجود علاقه م به تدریس اما جمعه ها چون کلاسهام یکسره و بی وقفه از 8 تا5 هست خیلی خسته و خالی از انرژی میام خونه  و به این هفته خستگی روز قبلش هم اضافه شده بود.وتوی دو جلسه ی گذشته با مشاهده ی وضعیت من همسر میگه که بهتره دیگه تدریس نگیرم اما خودم دوست دارم. 

فردا آخرین روز کاریمون هست و ان شاالله پسفردا صبح با ماشینمون میریم بسمت شهر خودمون و جمعه جشن عقد خواهرم هست و بعد هم در کنار خانواده سال جدید رو شروع میکنیم

یکم از کارهای خونه مونده که بخاطر یک هفته ای که قراره خونه نباشیم و شدت خاک و آلودگی توی این فصل بقیه کارهارو شیفت دادم به فروردین ماه مثل شستن کوسن مبلها و ملافه  و روتختی و موکتهای راهرو. از یکشنبه که تعطیل بودم چمدون سفر رو دارم پر میکنم و اینجور که پیداست اینقدر لباس و وسیله برای بردن داریم که جای خودمون تو ماشین نمیشه چون توی ایام نوروز هم یه مراسم عروسی دعوتیم.

ان شاالله برای ما و همه ی شما دوستان سالی پر از شادی و سلامتی آغاز بشه.

نوشته شده در سه‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1394ساعت 11:00 ق.ظ توسط شهره نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    14  >>

Design By : Pichak